برگ زردی از درخت افتاد و گل خندید و رفت

برگ زردی از درخت افتاد و گل خندید و رفت
ناگهان دستی بیامد شاخه گل را چید و رفت

دل سپردیم به عشق و عشق هم در یک شبی
چون طبیبی نسخیه این درد را پیچید و رفت

بعد پاییز و زمستان عید نوروز آمده است
عید ها هم بعد تو جامه سیه پوشید و رفت

بلبلی آواز خوان کنج قفس خوش نغمه خواند
جغد شومی آمد و بال و پرش را چید و رفت

رنگ خوشبختی دگر از شهر دلها رفته است
بی وفایی روی دلها رنگ غم پاشید و رفت

زندگی هامان عجب بی اعتبار چون عمرمان
هرکه آمد چند صباهی رویمان خندید و رفت

جواد الماسی

بال اگر داری بیا ، من به پرواز حاضرم

بال اگر داری بیا ، من به پرواز حاضرم
گر زنی آهنگ عشق ،من به تو دلداده ام

ساز دلتنگی مزن ، نا مهربانی ها مکن
در کنارت تا ابد ، مثل کوه ایستاده ام

رو مگیر از من دگر،من به عشقم صادقم
من برای زندگی ، امتهان پس داده ام

تو دگر مشکن دلم ، با وفا پیشم بمان
از جفای روزگار ، زخم دلها خورده ام

با محبت کن نگاه ، من نگاهت میخرم
ظاهر و باطن همین ، من برایت ساده ام

همسفر با من بیا ، تا رویم از شهر غم
کوله باری از صفا ، بهر تو آورده ام

هم قدم در کوچه ها ، در کنار دوش هم
لحظه هامان مست مست ،من برایت باده ام

جواد الماسی

اجازه هست قلم زنم ناز دو چشمان تو را

اجازه هست قلم زنم ناز دو چشمان تو را
یا اینکه نقاشی کنم آن روی زیبای تو را

اجازه هست مهمان شوم مهمان به قلبت نازنین
یا اینکه مهمانی برم آن قلب زیبای تو را

اجازه هست تقدیم تو این جان نا قابل کنم
یا اینکه در این خاطرات بنویسه ام نام تو را

اجازه هست همراه تو خیس محبتها شوم
یا اینکه در باران عشق گیرم دو دستان تورا

اجازه هست هم صحبت شبهای دلتنگی شوم
یا اینکه گیرم در بغل آن عکس چشمان تو را

جواد الماسی

گفتگو کردن با زبان شعر ،اصلا ساده نیست

گفتگو کردن با زبان شعر ،اصلا ساده نیست
نه فضای عشق دیگر ، با دلم آماده نیست

آسمان هم بعد از این، درگیر دلتنگی شده
ماه هم دیگر به شبهای خودش، دلداده نیست

شعر های حافظ و سعدی ، حتی شهریار
بهر تسکین دل این عاشق ، دیوانه نیست

آبی دریا اگر از بهر ماهی ، زندگیست
قطره های آب دریا هم به ماهی ،خانه نیست

بغض های بر گلو ، درمان فقط باریدن است
اشک چشمان هم دگر بر بغضهامان ،چاره نیست

باز هم سنگ صبورم ، عشق درمان من است
نه دگر عشقهای این زمان ، این کاره نیست

جواد الماسی